افسون

 

همیشه نوشتن را دوست داشتم! اینکه آروم یه جا بشینم و بنویسم. نمی دونم شاید یه روزی من هم قصه زندگیمو نوشتم. شاید چراغ را گذاشتم زمین و به جاش یه قلم به دست گرفتم و از قصه یک زندگی گفتم. یک زندگی پر از کوره راه و بزرگ راه، پر از چاله و چوله. یک زندگی با آدمهای کمرنگ و پر رنگ، شایدم  بی رنگ. این روزها در به در به دنبال گمشده ام می گردم. در به در تمام کوچه پس کوچه ها رو می گردم. به تمام رهگذرها سلام می کنم شاید یه نشونی دستم بیاد. اما هر چی بیشتر پیش می رم کمتر می رسم. ولی با این وجود در این رفتن و نرسیدن یک لذتی هست که باعث شده نتونم از این تقلا دست بکشم. یعنی میشه رسید و نه تنها من، که تو هم آنجا باشی؟!

پاورقی: دلم می خواست توی تاریکیی که حجمش توی ریه ها حس میشد، به جای غوطه خوردن تو بازی سایه ها، تا صبح چشم از رقص شعله و غوغای اشک شمع بر نداشته بودم! مثل اینکه فصل شعله ها خیلی وقته که تمام شده، رهگذران بیرنگ چه بی پروا به من و شمع خاموشم می خندند، اما به مرز تاریکی سوگند که من شمع به دست تا ابد به دنبال شعله خواهم گشت، کوچه به کوچه ...

 

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریشان

خواندمت هنرمند ، قلمت روان است و دلت آینه موفق باشی

پریشان

برای خانم فرزانۀ دیوسالار مینویسم احتمالاً اینجا را بخوانند بخش نظراتت باز نمیشه خانم ... درود به شعرای قشنگت

کسری

بزنید براش کف قشنگه رو! باریکلا! به کلبه کوچولویه منم1سری بزن[چشمک]

امین

سلام امیدوارم خوب و سرزنده باشید من امین جلالوند -روزنامه نگار -معلول جسمی وعضو انجمن باورهستم .خوشحال می شوم به سایت من هم سربزنید تا باب دوستی شود در این بیکرانه ی فضای مجازی ارادتمند

مهدیس

عالی بود عزیزم موفق باشی گلم یا علی

سمیرا

رویا جونم حالش چطوره دلم برات کوچولو شده امیدوارم مثل همیشه خندون باشی