حرفي از جنس زمان


افسون

 

همیشه نوشتن را دوست داشتم! اینکه آروم یه جا بشینم و بنویسم. نمی دونم شاید یه روزی من هم قصه زندگیمو نوشتم. شاید چراغ را گذاشتم زمین و به جاش یه قلم به دست گرفتم و از قصه یک زندگی گفتم. یک زندگی پر از کوره راه و بزرگ راه، پر از چاله و چوله. یک زندگی با آدمهای کمرنگ و پر رنگ، شایدم  بی رنگ. این روزها در به در به دنبال گمشده ام می گردم. در به در تمام کوچه پس کوچه ها رو می گردم. به تمام رهگذرها سلام می کنم شاید یه نشونی دستم بیاد. اما هر چی بیشتر پیش می رم کمتر می رسم. ولی با این وجود در این رفتن و نرسیدن یک لذتی هست که باعث شده نتونم از این تقلا دست بکشم. یعنی میشه رسید و نه تنها من، که تو هم آنجا باشی؟!

پاورقی: دلم می خواست توی تاریکیی که حجمش توی ریه ها حس میشد، به جای غوطه خوردن تو بازی سایه ها، تا صبح چشم از رقص شعله و غوغای اشک شمع بر نداشته بودم! مثل اینکه فصل شعله ها خیلی وقته که تمام شده، رهگذران بیرنگ چه بی پروا به من و شمع خاموشم می خندند، اما به مرز تاریکی سوگند که من شمع به دست تا ابد به دنبال شعله خواهم گشت، کوچه به کوچه ...

 


رويا

یک روز خاص

 

امروز یه روز بهاری بارونی، هوای عالی و پر از گل و گنجشک و گاگول و من که از درک بزرگی مسئولیتی که بر دوش من و امثال من هست دلم می لرزه! از درک اینکه درست هشت روز دیگه می شه یک سال که من مشغولم به حرفه معلمی و چه فرایندیه این تبدیل شدن به یک معلم! یک فرایند که سالها طول میکشه...

اون روز که آمدم به خودم قول دادم که دوستشون داشته باشم و نهایت تلاشم را بکنم تا به قول استاد گرانقدرم جناب آقای دکتر چابک " چرخ، که سالها پیش اختراع شده رو دوباره من اختراع نکم". اما وقتی معلم هستی هیچ وقت احساس نمی کنی کارت رو به بهترین وجه ممکن انجام دادی! چون همیشه یک جایی یه چیزی هست که تو نمی دونستی، یک کتابی که هنوز نخوندی و یا یک راهی که هنوز نرفتی، و حتی یک حرف که از نگاه شاگردت نخوندیش...

پاورقی: یادمه بچه که بودم همیشه صبح روز معلم یه دسته گل بزرگ از گلهای رنگارنگ توی باغچه به همراه یه هدیه کوچک برای معلمم می بردم. دسته گل را اونقدر محکم توی دستم می گرفتم خارهای کوچولوی ساقه توی دستم می رفت اما برام مهم نبود چون معلمم رو دوست داشتم... من هنوز هم معلم ها و اساتیدم رو دوست دارم پس رسما "روز معلم رو به تمام اساتید و معلمین عزیزم تبریک می گم"

پاورقی٢: امیدوارم مدیون نشم... به خاطر کم کاری، به خاطر نقص دانش و به خاطر چیزهای دیگری که در آینده اختراع می شن...

 


رويا

عیدانه

 

بووووم! آغاز سال یک هزار و سیصد نود و هشت...

نه بابا اونقدرا هم دور نیست. من یک زمانی خیال می کردم سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خیلی خیلی دوره اما الان به این نتیجه رسیدم که زهی خیال باطل! دور یا نزدیک به هر حال سال نو رسید و از اونجا که سال همت مضاعفه اونم توی شیراز!!! بنده موفق شدم ١٣ روز بعد از عید به استناد لزوم همون همت مضاعف این وبلاگ رو آپ دیت کنم. " دوستان سال نو مبارک"

پاورقی: خدایا ممنون از اینکه همه در کنار هم هستیم.

پاورقی ٢: امسال قراره سیزده به در با ایل و تبار بریم و همه همت کنیم و چنارهای کنار جاده رو به هم گره بزنیم.

پاورقی٣: سال نو مبارک

بدون شرح: عمیق یعنی چی؟!


رويا

رویا

یعنی می شد که روزگار یه جور دیگه ای بگرده؟ یا اصلا نمی شده جور دیگه ای بگرده و اونم همونجور که می بایست می گردیده گردیده؟ یعنی می شد رویای متفاوتی بود؟ یا اینکه گریزی از این رویا نبوده؟! اصلا این رویا بود یا واقعیت؟ در هر حال، وقتی به پشت سرم نگاه می کنم نفسم بند میاد. از اینکه می شه سناریوی یک رویای شیرین یا یک رویای پریشان رو همزمان رقم زد و به زندگی ادامه داد.

پاورقی: یک شاخه گل سرخ تقدیم به رود مهربان.

هیچ وقت یه شاخه گل رو تقدیم یه رود کردین؟ دیدین دستای رود به چه سرعتی شاخه گل را از دستتون می گیره، بالا و پایین می پره و ازتون دور میشه؟... و آنچه می ماند تکرار نوای دلنشین رودی است که خندید، رقصید و دور شد... آخ کاش گلهای بیشتری براش خریده بودم...

پاورقی 2: یه بچه گربه سیاه، سفید و خردلی رنگ اونجا توی کوچه است که همیشه سرش توی زباله هاست. طفلی موجود لاغریه که اصلا به حرفای من گوش نمیده. من همیشه بهش گفتم که وقتی که توی زباله ها دنبال چیزی بگردی، اگر خیلی خوش شانس باشی، اون چیزی که نصیبت می شه بزرگترین زباله اون ظرف آشغاله نه چیز بیشتر! اما اون فقط سرشو بلند می کنه، با کیف دور دهنشو لیس میزنه و با بی میلی سرشو می چرخونه! هی ی ی ی! اون معتقده که من موجود کسل کننده ای هستم، چون اینقدر احمقم که لذت تلاش کردن رو برای خودم تعریف کردم! اون یه فیلسوف کوچولوی سیاه و سفیده که خیلی از اون چیزایی رو که من هنوز حلشون نکردم اون حل کرده! کی می دونه شاید باید منم امتحانش کنم! همینه که هر وقت به پشت سرم نگاه می کنم نفسم بند میاد...


رويا

tomorrow

Tomorrow all will be known
And you're not alone
So don't be afraid
In the dark and cold
'Cause the bards' songs will remain
They all will remain


رويا

بررسی آگاهی و نگرش گوسفندان گله های گوگوریو نسبت به صداقت گله بان در سال 1388


یکی بود یکی نبود.

چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
چوپان،‌ هر روز که گرسنه می شد، گوسفندی را می کشت. کباب می کرد و خود و بستگانش با آن سیر می شدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه می رسیدند و می دیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ
گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است. یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ
شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید....
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت.. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی می کردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح می دادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها می توانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...

پاورقی: اینو برام فوروارد کرده بودین، چون جالب بود اینجا آوردمش. اما عجب دنیایی دارن گوسفندا یا گرگ می خوردشون یا چوپان یا مردم! اما در هر صورت خورده می شن. 

پاورقی 2: پژوهش مورد نظر نامزد دریافت جایزه ایگ نوبل خواهد بود.  


The Ig Nobel Prizes (read ignoble, as "not noble") are a parody of the Nobel prizes and are given each year in early October for ten achievements that "first make people laugh, and then make them think". Organized by the scientific humor magazine annuals of improbable research (AIR), they are presented by a group that includes genuine Nobel Laurates at a ceremony at Harvard university's saunders theater


رويا

ماه ماهی

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟

آقای کی گفت:البته! اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند

همه جور خوراکی  توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا می کردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهیها اخلاق بود

به آنها می قبولاند ند

که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقد یم یک کوسه کند

به ماهی های کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند

آینده ای که فقط از راه  اطاعت به دست می آید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه ای  روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آ موخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود"

برتولت برشت

 


رويا

قصه های خوب برای بچه های خوب

 

 

 

من هر وقت خبر درگذشت یک هنرمند رو می شنوم گیج میشم.

یعنی واقعا میشه گفت یکی مثل هایده مرده؟ خسرو شکیبایی چطور اونم مرد؟! حسین پناهی دیگه نیست؟! و حالا هم استاد مهدی آذر یزدی...

 چند روز قبل که خبر در گذشت استاد آذر یزدی از تلویزیون اعلام شد من برای بار اول مردی رو دیدم که با خاطرات نوستالژیک دوره کودکی و نوجوونیم گره خورده بود و بدون اینکه خودش بدونه یکی از آدم های تاثیرگذار توی زندگی من محسوب میشه. من کودک همون دوره ای هستم که همه چیز رو باید سخت می گرفتن!!! خندیدن گناه بود دویدن مکروه، دیگه چه رسد به پریدن و رقصیدن و حتی ورزش کردن!!! یه بار سنگین از عذاب وجدان بد بودن روی دوش های کودکانه ام گذاشته بودن چون دوست داشتم جوراب سفید بپوشم، چون می خواستم بلند بلند بخندم، چون دلم میخواست بدوم چون می خواستم بچه باشم. به عنوان یه نوجوون بد تحقیرم کردن و توی سرمای زمستون کاپشن نوی آبی آسمونیمو از تنم در آوردن و گفتن کاپشن فقط سیاه، سرمه ای، طوسی تیره شایدم قهوه ای سوخته!!! و من تا ظهر از شدت سرما لرزیدم اما به سیاهی علاقه مند نشدم!!! بگذریم، چون از هر کدوم از هم سن و سالای من بپرسید خاطرات مشابهی دارند و حرفای من فقط تکرار مکرراته!!! اما غرض از گفتن اینا این بود که من آدم خوش شانسی بودم چون توی اون دوره قحطی کتاب کودکان و نوجوانان من دو تا خواهر بزرگتر از خودم داشتم که یک عالمه کتابای قشنگ داشتن، سری کتابای طلایی که پر بودن از داستانای قشنگ دنیا، سری داستانای بوم بوم، تن تن و میلو، کتابای حجمی سفید برفی، جک و لوبیا سحر آمیز، زیبای خفته و ... همه از فرهنگ هایی غیر از فرهنگ ایران اما در این میون چندتا کتاب با رنگای قشنگ آبی ، صورتی، سبز، نارنجی و قرمز بود که قصه های خوبی برای بچه های خوب داشت. بچه های خوب ایرانی حتی اگر به رنگین کمون علاقه مند بودن نه به سیاهی...

 مهدی آذر یزدی نویسنده معروف داستانهای کودکان در سال ۱۳۰۱ در خرمشاه حومه یزد متولد شد . در ۱۳۲۲ به تهران رفت و مقیم تهران گردید . تحصیلات او بیشتر در حوزه های علمی و دینی قدیم انجام شده است . قبل از آنکه به کار نگارش داستانهای کودکان به پردازد ، به مشاغل گوناگون و از جمله عکاسی و کتابفروشی اشتغال داشته است. وی از سال ۱۳۳۶ با توجه به زمینه و مطالعات وسیع قبلی اش شروع به نوشتن داستانهای گوناگون برای کودکان نمود . وی با انتخاب سبک بخصوصی در تهیه و نگارش داستانهایش بصورت یکی از نویسندگان ورزیده و مطلع داستانهای کودکان در ادبیات معاصر ایران در آمد. او پنج کتاب در مجموعۀ « قصه های خوب برای بچه های خوب » و پنج کتاب کوچکتر در مجموعۀ « قصه های تازه از کتابهای کهن » انتشار داد .

 


پاورقی: دل من زنده بودن و نپوسیدن رو مدیون ذهن سالم انسانهای مهربان و ساده دلی مثل زنده یاد آذر یزدیه که نذاشت بد بودن را باور کنم. روحش شاد

پاورقی 2:  تعریف آدمها از خوب و بد تغییر میکنه. من دوست دارم بدونم اون هنوز هم معتقده رنگ روشن آدمها رو گمراه می کنه یا نه!!!

 

 


رويا

شرح حال

 

 

تن من در تب می سوزه، اما انگار این شهر از من تبدارتره!

آسمونش گرم، زمینش درست مثل یک سیب زمینی تنوری که تازه از زیر خاکستر در اومده، هوایی که اونقدر گرمه که حجمش توی ریه های آدم حس میشه و چمن هایی که من معتقدم پر رو ترین چمن های دنیان!!! همچین رشد کردن که انگار همه چیز دقیقاً همونطوره که باید باشه! و خورشید و دوستی خاله خرسه، آدم می مونه صبح باید به این خورشید مهربون سلام کرد یا نه!!!

اما مردم، سایه های مهربون و این رود مارپیچ از جمله چیزای دوست داشتنی اینجان و البته اون گلهای شیپوری قرمز رنگ که در نهایت ظرافت و لطافت در برابر گرما مقاوم هستن با خورشید شهرشون دوستن هم هستن، یه بوته پر از گل درست توی حیاط جلوی پنجره است و من هر روز صبح یه منظره جدید جلوی چشمام دارم و این واقعاً عالیه.

و اما رود!!! وقتی تو یه بعد از ظهر گرم روی یه صندلی کنارش میشینی، از ابهت خورشیدی که داره غروب میکنه و از هیاهوی مردمی که تازه دارن از خونه هاشون میان بیرون مسخ میشی.  این منو یاد اون قسمت از کتاب سینوهه که محله فقیر نشین شهر تبس رو توش وصف می کنه می ندازه. " هوای گرم و سنگین، بوی دود و ماهی و هیاهوی مردم"؛ " هر کس یک بار از آب نیل چشیده باشه به هر کجا که بره باز برای نوشیدن این آب بر می گرده"... اما این نیل نیست، کارونه؛ کارونی که مثل نیل قصه غصه و شادی مردم روتوی دلش جاداده؛ اما مگه کارون هم مثل نیل افسونگره؟!!! نمی دونم! شاید باشه، شایدم نباشه! اما من به هر حال به افتخار افسون کارون خودمو به یک توهم پاتولوژیک ناب دعوت میکنم " شاهین خدای خورشید بر دوش من نشسته است، من روزی فرمانروا خواهم شد".

این بچه کوچیکا رو دیدین به مامانشون گیر می دن مامان خدا کو؟ مامان!!! مامان خدا کجان؟ آخی ی ی ی نی نی چه خوشگل شدی تو!!! مامان خدا کو؟ بیا شکلات بدم به دخترم!!! مامان کو؟! بیا بغلت کنم ببینم چه بزرگ شدی!!! مامان خ... بیا بریم اینجا نگاه کن جوجو ها رو چه خوشگلن!!! این قدر میگن تا یادش بره بچه چی پرسیده بود...

حالا شده حکایت من، رویای کوچک پشت این نقاب جدید، مدام میپرسه تو هیاهوی غریب این شهر دنبال چی اومدی؟ تو اینجا چی میخوای؟ پی چی میگردی آخه دیوونه؟!!! من سعی کردم تمام جوجوهای شهر رو نشونش بدم شاید یادش بره اما... بیا بچه جوون بیا شعر بخونیم شاید یادت بره که چی شده!!! لب کارووون ...

پاورقی: اینو نوشتم تا بعدها برگردم و بخونمش دوباره؛ شایذ اون موقع احساس متفاوتی داشته باشم. نمی خوام به خاطر یه نقاب مجبور بشم تبدیل بشم به چیزی که من اون نیستم! نقاب جدیدمو دوست دارم اما نمی خوام برده اون بشم، میخوام خودم باشم همینی هست نه بیشتر و نه کمتر!!!

پاورقی 2: هیچ وقت این همه تعارض رو یه جا با هم تجربه نکرده بودم. ملالی نیست، خوب حالا تجربه کن!!!

 


رويا

خیال دل

اینجا کسی ست پنهان، همچون خیال در دل،

اما فروغ رویش ارکان من گرفته!


رويا