tomorrow
Tomorrow all will be known
And you're not alone
So don't be afraid
In the dark and cold
'Cause the bards' songs will remain
They all will remain
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۸ ب.ظ توسط رويا
۱۳۸۸/٦/٢٥
بررسی آگاهی و نگرش گوسفندان گله های گوگوریو نسبت به صداقت گله بان در سال 1388

یکی بود یکی نبود.
چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.چوپان، هر روز که گرسنه می شد، گوسفندی را می کشت. کباب می کرد و خود و بستگانش با آن سیر می شدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه می رسیدند و می دیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ
گوسفندی را خورده است. مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است. یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ
شده گوسفندانمان باقی است. بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید....
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت.. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی می کردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند. از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح می دادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها می توانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...
پاورقی: اینو برام فوروارد کرده بودین، چون جالب بود اینجا آوردمش. اما عجب دنیایی دارن گوسفندا یا گرگ می خوردشون یا چوپان یا مردم! اما در هر صورت خورده می شن.
پاورقی 2: پژوهش مورد نظر نامزد دریافت جایزه ایگ نوبل خواهد بود.

The Ig Nobel Prizes (read ignoble, as "not noble") are a parody of the Nobel prizes and are given each year in early October for ten achievements that "first make people laugh, and then make them think". Organized by the scientific humor magazine annuals of improbable research (AIR), they are presented by a group that includes genuine Nobel Laurates at a ceremony at Harvard university's saunders theater
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ق.ظ توسط رويا
۱۳۸۸/٤/٢٧
ماه ماهی

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟
آقای کی گفت:البته! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی می ساختند
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا می کردند
چون که
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهیها اخلاق بود
به آنها می قبولاند ند
که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقد یم یک کوسه کند
به ماهی های کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده ای که فقط از راه اطاعت به دست می آید
اگر کوسه ها آدم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه ای روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده ای هم می نواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آ موخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود"
برتولت برشت
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٧ ق.ظ توسط رويا
۱۳۸۸/٤/٢٠
قصه های خوب برای بچه های خوب

من هر وقت خبر درگذشت یک هنرمند رو می شنوم گیج میشم.
چند روز قبل که خبر در گذشت استاد آذر یزدی از تلویزیون اعلام شد من برای بار اول مردی رو دیدم که با خاطرات نوستالژیک دوره کودکی و نوجوونیم گره خورده بود و بدون اینکه خودش بدونه یکی از آدم های تاثیرگذار توی زندگی من محسوب میشه. من کودک همون دوره ای هستم که همه چیز رو باید سخت می گرفتن!!! خندیدن گناه بود. دویدن مکروه، دیگه چه رسد به پریدن و رقصیدن و حتی ورزش کردن!!! یه بار سنگین از عذاب وجدان بد بودن روی دوش های کودکانه ام گذاشته بودن چون دوست داشتم جوراب سفید بپوشم، چون می خواستم بلند بلند بخندم، چون دلم میخواست بدوم چون می خواستم بچه باشم. به عنوان یه نوجوون بد تحقیرم کردن و توی سرمای زمستون کاپشن نوی آبی آسمونیمو از تنم در آوردن و گفتن کاپشن فقط سیاه، سرمه ای، طوسی تیره شایدم قهوه ای سوخته!!! و من تا ظهر از شدت سرما لرزیدم اما به سیاهی علاقه مند نشدم!!! بگذریم، چون از هر کدوم از هم سن و سالای من بپرسید خاطرات مشابهی دارند و حرفای من فقط تکرار مکرراته!!! اما غرض از گفتن اینا این بود که من آدم خوش شانسی بودم چون توی اون دوره قحطی کتاب کودکان و نوجوانان من دو تا خواهر بزرگتر از خودم داشتم که یک عالمه کتابای قشنگ داشتن، سری کتابای طلایی که پر بودن از داستانای قشنگ دنیا، سری داستانای بوم بوم، تن تن و میلو، کتابای حجمی سفید برفی، جک و لوبیا سحر آمیز، زیبای خفته و ... همه از فرهنگ هایی غیر از فرهنگ ایران اما در این میون چندتا کتاب با رنگای قشنگ آبی ، صورتی، سبز، نارنجی و قرمز بود که قصه های خوبی برای بچه های خوب داشت. بچه های خوب ایرانی حتی اگر به رنگین کمون علاقه مند بودن نه به سیاهی...
مهدی آذر یزدی نویسنده معروف داستانهای کودکان در سال ۱۳۰۱ در خرمشاه حومه یزد متولد شد . در ۱۳۲۲ به تهران رفت و مقیم تهران گردید . تحصیلات او بیشتر در حوزه های علمی و دینی قدیم انجام شده است . قبل از آنکه به کار نگارش داستانهای کودکان به پردازد ، به مشاغل گوناگون و از جمله عکاسی و کتابفروشی اشتغال داشته است. وی از سال ۱۳۳۶ با توجه به زمینه و مطالعات وسیع قبلی اش شروع به نوشتن داستانهای گوناگون برای کودکان نمود . وی با انتخاب سبک بخصوصی در تهیه و نگارش داستانهایش بصورت یکی از نویسندگان ورزیده و مطلع داستانهای کودکان در ادبیات معاصر ایران در آمد. او پنج کتاب در مجموعۀ « قصه های خوب برای بچه های خوب » و پنج کتاب کوچکتر در مجموعۀ « قصه های تازه از کتابهای کهن » انتشار داد .
پاورقی 2: تعریف آدمها از خوب و بد تغییر میکنه. من دوست دارم بدونم اون هنوز هم معتقده رنگ روشن آدمها رو گمراه می کنه یا نه!!!
پاورقی: دل من زنده بودن و نپوسیدن رو مدیون ذهن سالم انسانهای مهربان و ساده دلی مثل زنده یاد آذر یزدیه که نذاشت بد بودن را باور کنم. روحش شاد
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ق.ظ توسط رويا
۱۳۸۸/۳/٩
شرح حال

تن من در تب می سوزه، اما انگار این شهر از من تبدارتره!
آسمونش گرم، زمینش درست مثل یک سیب زمینی تنوری که تازه از زیر خاکستر در اومده، هوایی که اونقدر گرمه که حجمش توی ریه های آدم حس میشه و چمن هایی که من معتقدم پر رو ترین چمن های دنیان!!! همچین رشد کردن که انگار همه چیز دقیقاً همونطوره که باید باشه! و خورشید و دوستی خاله خرسه، آدم می مونه صبح باید به این خورشید مهربون سلام کرد یا نه!!!
اما مردم، سایه های مهربون و این رود مارپیچ از جمله چیزای دوست داشتنی اینجان و البته اون گلهای شیپوری قرمز رنگ که در نهایت ظرافت و لطافت در برابر گرما مقاوم هستن با خورشید شهرشون دوستن هم هستن، یه بوته پر از گل درست توی حیاط جلوی پنجره است و من هر روز صبح یه منظره جدید جلوی چشمام دارم و این واقعاً عالیه.
و اما رود!!! وقتی تو یه بعد از ظهر گرم روی یه صندلی کنارش میشینی، از ابهت خورشیدی که داره غروب میکنه و از هیاهوی مردمی که تازه دارن از خونه هاشون میان بیرون مسخ میشی. این منو یاد اون قسمت از کتاب سینوهه که محله فقیر نشین شهر تبس رو توش وصف می کنه می ندازه. " هوای گرم و سنگین، بوی دود و ماهی و هیاهوی مردم"؛ " هر کس یک بار از آب نیل چشیده باشه به هر کجا که بره باز برای نوشیدن این آب بر می گرده"... اما این نیل نیست، کارونه؛ کارونی که مثل نیل قصه غصه و شادی مردم روتوی دلش جاداده؛ اما مگه کارون هم مثل نیل افسونگره؟!!! نمی دونم! شاید باشه، شایدم نباشه! اما من به هر حال به افتخار افسون کارون خودمو به یک توهم پاتولوژیک ناب دعوت میکنم " شاهین خدای خورشید بر دوش من نشسته است، من روزی فرمانروا خواهم شد".
این بچه کوچیکا رو دیدین به مامانشون گیر می دن مامان خدا کو؟ مامان!!! مامان خدا کجان؟ آخی ی ی ی نی نی چه خوشگل شدی تو!!! مامان خدا کو؟ بیا شکلات بدم به دخترم!!! مامان کو؟! بیا بغلت کنم ببینم چه بزرگ شدی!!! مامان خ... بیا بریم اینجا نگاه کن جوجو ها رو چه خوشگلن!!! این قدر میگن تا یادش بره بچه چی پرسیده بود...
حالا شده حکایت من، رویای کوچک پشت این نقاب جدید، مدام میپرسه تو هیاهوی غریب این شهر دنبال چی اومدی؟ تو اینجا چی میخوای؟ پی چی میگردی آخه دیوونه؟!!! من سعی کردم تمام جوجوهای شهر رو نشونش بدم شاید یادش بره اما... بیا بچه جوون بیا شعر بخونیم شاید یادت بره که چی شده!!! لب کارووون ...
پاورقی: اینو نوشتم تا بعدها برگردم و بخونمش دوباره؛ شایذ اون موقع احساس متفاوتی داشته باشم. نمی خوام به خاطر یه نقاب مجبور بشم تبدیل بشم به چیزی که من اون نیستم! نقاب جدیدمو دوست دارم اما نمی خوام برده اون بشم، میخوام خودم باشم همینی هست نه بیشتر و نه کمتر!!!
پاورقی 2: هیچ وقت این همه تعارض رو یه جا با هم تجربه نکرده بودم. ملالی نیست، خوب حالا تجربه کن!!!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۸ ق.ظ توسط رويا
۱۳۸٧/۱۱/۱٦
خیال دل
اینجا کسی ست پنهان، همچون خیال در دل،
اما فروغ رویش ارکان من گرفته!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٤ ب.ظ توسط رويا
۱۳۸٧/۱۱/٩
دیروز امروز فردا

بی مقدمه!!!آخ که چه حس خوبیه آدمو دوست داشته باشن!
الان که دارم اینا رو مینویسم خواهر کوچک نازنین دستور دادن سرمو به یه کاری گرم کنم توی دست و پاش نباشم! ولی صداش میاد که داره بادکنک باد میکنه!هه هه هه!
امروز همه آدمای مهم دنیا، به شیوه خودشون منو غافلگیر کردن! همه شون؟ آره همه شون! کی مهم تر از اونایی که دوستشون دارم تو دنیای من هست؟ هیچ کس!!! یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین ولی جداً از شدت خوشحالی هنگ کردم!!! پیام داشتم، ایمیل داشتم، کلی تلفن، کادو، یه سبد گل خوشگل، توجه، محبت، بوس ، عشق و همه چیزای خوب دنیا! خدا کنه پر رو نشم!
چه خوشگل، چه خوش بو، چه عالی، چه مهربون، چه جالب چه... من از همه شون یه پیام گرفتم: " منو دوستم دارن" و آخ که چه حس خوبیه آدمو دوست داشته باشن!
پارسال این موقع خوابگاه پیش دوستام بودم، امسال کنار خانواده ام و سال آینده کی میدونه کجا؟!!! اونایی که دوستشون دارم هم ازمن دور هستن هم به من نزدیکن!!! اما من هر جا باشم همه شونو دوست دارم و خدا رو به خاطر داشتن اونا شکر میکنم!
پاورقی: مرسی که تولدم مبارک!!!
پاورقی1: تشکر ویژه از مادر گرامی و پدر محترم

پاورقی 2: چند نفرمنو رسماً ذوق مرگ کردن!!!! رسماً، عارفانه، عاشقانه، مخلصانه،غافلگیرانه سپاسگذارم!!!
پاورقی3: آخ که چه حس خوبیه آدمو دوست داشته باشن! دوستتون دارم


¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٠ ب.ظ توسط رويا
۱۳۸٧/۱٠/٢٥
نیمه های گمشده
یکی از کهنترین جدالهای فلسفی که از دوران باستان تا هنوز ادامه دارد: جستجوی «همزاد»، یا «نیمه گمشده» است که از مباحث چالش برانگیز حوزه شناخت شناسی به شمار می رود. افلاطون در سمپوزیم، نیمه گمشده را به افسانه زئوس و ترس خدایان حسود المپ از توانایی آدمی نسبت می دهد. نخستین انسان ها مخلوقاتی مرکب بودند. به این معنی که هم مذکر و هم مونث بودند. هر یک از آنها یک سر و دو صورت، چهار دست، چهار پا و اندامهای تناسلی مردانه و نیز زنانه داشتند. اینان به واسطه کمال و یک پارچگی شان نیروهایی فوق العاده داشتند. در واقع این موجودات دو جنسی از چنان شکوه و عظمتی برخوردار بودند که به خود جرات می دادند تا به خدایان کمک کنند و البته خدایان این وقاحت و بی شرمی را تحمل نمی کردند ولی در عین حال نمی دانستند آدمیان را چگونه مجازات کنند.در شورای آسمان تردید حکمفرما شد که با آدمیان چه باید کرد. آیا باید به برق دستور داد تا با یک جهش آنها را بسوزاند؟ کاری که با غولان کردند. البته اگر چنین می کردند دیگر آدمی بر جای نمی ماند تا آنها را پرستش کند و فدیه و قربانی و نیاز به درگاه شان بفرستد. زئوس گفت: فکری به خاطر من رسیده است که بر سر این موجودات بلایی بفرستم که نیروی خود را از دست بدهند، ... زئوس چنین گفت و آدمیان را دو نیم کرد، چنانکه سیبی را از وسط دو نیم کند... و از آپولو خواست تا این زخمها را نامرئی کند و او پوست آنها را کشید و در قسمت ناف به هم گره زد تا جایی از زخمها برجای نماند. سپس هر نیمه را در جهت مخالف روانه کردند تا باقی عمرشان را دیوانه وار در جستجوی نیمه گم شده خود بگذرانند. همان نیمه گم شده ای که تلفیق و اتحاد مجدد با او کمال تمامیت و وحدت وجودشان را مجددا به آنها باز می گرداند... میل به پیوند از آن روز در ما پدید آمد. با این پیوند می خواهیم زخم جدایی را شفا دهیم و به اصل خود برگردیم (پنج رساله افلاطون).
ما نیز درست به مانند موجودات مثله شده افلاطون، در حالی که دو نیمه شده ایم از میانه زندگی گذر می کنیم. در این میان زخمهایمان را با مرهمهای مختلف می پوشانیم. به این امید که التیام یابیم. اما با این وجود خلا و پوچی بر وجودمان سایه افکنده است. ما سعی داریم این خلا را با غذا مواد مخدر و فعالیتهای مختلف پر کنیم. اما آنچه می جوییم یگانگی و وحدت وجود نخستینمان است. این همان عطش روحی ماست برای کمال و همان گونه که در تمثیل افلاطون آمده است معتقدیم یافتن فرد مناسب ما را به کمال خواهد رساند. و یکپارچگی و تمامیت نخستین را به ما باز خواهد گرداند. این فرد به خصوص نمی تواند هر کسی باشد. نمی تواند همان اولین مرد یا زنی باشد که سر راهمان قرار می گیرد و با لبخندی جذاب یا خلق و خویی نرم، به ما نظر می کند. چنین کسی باید کسی باشد که حسی عمیق از هویت بازشناختی را در ما زنده می کند : "این همانی است که دنبالش می گشتم" و این شخص همواره و بدون استثنا کسی است که ویژگی های شخصیتی مثبت و منفی والدینمان را دارد!!!(بازگشت به عشق اثر هارویل هنریکس)
پاورقی: البته ما که نداریم از این جور چیزا توی مملکتمون!!! اما بر طبق این افسانه همه این آدمای مرکب یکی مرد و یکی زن نبودن بلکه گاهی دو مرد یا دو زن یک آدم مرکب رو می ساختن! که این خودش جای بحث تخصصی داره و ما هم که تو کشورمون نه همچین چیزی داریم و نه شنیدیم وجودداشته باشه و نه اصلا نیازی به بررسی و برنامه ریزی وجود داره!!! پس همون بهتر که تو متون ترجمه شده، حتی متون تخصصی تشخیص میدن که سانسورش کنن.
پاورقی 2: برای رفع تنوع هم که شده سعی کنید ویژگی هایی رو برای همسر ایده آلتون در نظر بگیرید؛ مثلاً: ویژگی های جسمانی، وضعیت ارتباطی، علایق، وضعیت عقیدتی، رشد فردی، شغل، موقعیت تحصیلی، موقعیت اجتماعی، حتی طرز صحبت کردن و رفتارو ... حالا این لیست را با ویژگی های مثبت و منفی و خصوصاً ویژگی های منفی والدینتون مقایسه کنید؛ بله!!! تشابه زیادی وجود داره چون ظاهراً این مغز کهنه بچگانه ماست که همسر انتخاب میکنه نه مغز امروزیمون! بنابراین کسی رو انتخاب میکنه که با ویژگی های پدر و مادرمون هماهنگی داشته باشه تا کار نیمه تمام دوران کودکی رو به پایان برسونه!!! و بدانید و آگاه باشید که اگه گول اینو بخورید بعد از اینکه دوره عشقولان بازی گذشت، تازه میبینید که با همون احساسات منفی مواجه می شید که تمام دوران کودکیتونو با اونا گذروندید!
پاورقی3: آره خوب کتاب خوندم جو گیر شدم!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ب.ظ توسط رويا
۱۳۸٧/۸/۳٠
آگهی استخدام فوری
امروز دقیقا یک هفته شایدم چند ماه است که خودمو تو یک اتاق چند در چند زندونیدم... پرده ها رو هم کشیدم... امیدوارم دپرس بشم! اما نمی دونم این چه پوست کلفتیه که من دارم... شایدم علائم دپرشنم با بقیه فرق داره... شایدم دپرس شدم خودم خبر ندارم... راستی این کی بوده که سم مورچه کش و سوسک کش رو اختراع کرده؟! امیدوارم کپک بزنه!!! من هر چی توی این اتاق چند در چند دنبال یه موجود زنده گشتم هیچی پیدا نکردم. آها بر گردیم به عقب! اتفاق خاصی نیفتاده!!! فقط کارمو از دست دادم. دوستامو هم از دست دادم( نه فقط ازشون دور شدم) و دقیقا برگشتم سر وضعیت 6 سال پیشم بی کم کاست!!! حالا تقریبا فرصتی معادل با 24 ساعت تمام برای خوابیدن در هر روز در اختیار من گذاشته شده... مامان چایی بیارم برات؟ میوه می خوری؟ آب بیارم؟ سیب می خوری؟!عجب!!! پرتقال چطور؟! بابا چیزی می خوای بگیرم برات ؟!!! بستنی می خوری؟! شیر داغ بیارم برات؟!!! امروز بریم تو پارک بدویم؟! نریم؟! بریم؟! بریم خرید؟! نریم خرید؟!!! حالا فکر کن توی این وانفسای روزگار، عاطفه بانو اس ام اس داده که ماندلا گفته صبحا تو آفریقا شیر میدونه باید تند بدوه تا آهو رو بگیره؛ آهو می دونه باید تند بدوه تا شیر نگیردش و مهم نیست تو شیری یا آهو فقط تند بدو و من با سرعت 360 km/h خوردم به دیوار ضلع شمالی اتاق! و حتی آخ هم نگفتم. اما همین ضربه باعث کشف جالبی شد... ای بابا!!! بچه توهیچ هنری جز کار کردن و درس خوندن نداری!!! ای خاک به سرت...
بنابراین!!!
به صورت کاملا فوری به یک قاتل حرفه ای کارامد، با سابقه حداقل 40 سال در زمینه به قتل رساندن آدمای مشنگ یه بعدی نیازمندیم. اولویت با قاتلان زنجیره ای است.
پاورقی: یه جوری جواب اس ام اس عاطفه بانو رو دادم که خودش پی به عمق فاجعه ببره: دنیا اینطوریه گلم... پیاده ها عجله ای ندارن... سواره ها همیشه دیرشون شده!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٢ ب.ظ توسط رويا
۱۳۸٧/۸/٢۸
خدا

دخترک از طعم کلوچه سرشار بود...مادر خدا چه طعمی دارد؟! دخترم کفر نگو! خدا طعم ندارد، اگر بخوای در مورد اون اینطوری حرف بزنی میندازدت ته جهنم، اونجا پر مار و عقربه و مجبور میشی آب جوش مخلوط با چرک و خون سر بکشی... فهمیدی؟! کلوچه در میان انگشتان کوچکش له شد و بر زمین ریخت و دخترک فهمید...
پدر میگفت خدا قادر است، بزرگ است، مهربان است و ما نماینده او در زمینیم... و با نام خدا فریاد میزد... به نام خدا دلها را می شکست... با نام خدا اشکها جاری می شدند... وبا نام خدا دخترک از ترس می لرزید، یخ می کرد، میترسید...
دخترک از عطر و رنگ بهار سرمست بود، می دوید، می رقصید، می خندید و باد موهایش را نوازش می کرد و قلب کوچکش لبریز از سپاس بود... معلم مهربانم خدا کجاست؟! دانش آموز خوبم خدا همه جا هست حتی همین الان داره میبینه که تو موهاتو از مقنعه بیرون گذاشتی و با صدای بلند می خندی و حرکات نامعقول از خودت نشون میدی... اون تو رو دوست نداره چون به حرفش گوش ندادی...دل دخترک لرزید... اما من بد نیستم... گوش نکردم اما دیدم و سپاس گفتم... و دخترک ندوید، نرقصید، نخندید تا با خدا دشمن نباشد...
تصویر دو چشم سیاه، کنار دیوار آجری و تکرار و تکرار...چیزی در قلب دخترک جوانه زد... مهربان، گرم، لطیف و دوست داشتنی...دخترک از همسایه پرسید: خدا چه شکلیست؟! همسایه گفت: کفر نگو دخترک خدا شکل ندارد... در ضمن از چشمان سیاه کنار دیوارها دوری کن، که تو را با خود به عمق حیوانیت می برند، از خدا دورت می کنند... خدا تو را دوست ندارد چون... و دخترک گریست... اما من خدایم را دوست دارم هرچند خدای سختگیری باشد... و دخترک آتش را خاموش کرد به امید اینکه دوستش بدارد...
دخترک نوزاد کوچکی را در آغوش گرفت، چه دستان کوچکی، چه انسان کوچکی، چه چشمان زیبایی... دخترک پرسید: کوچولو تو خدا رو دیدی؟! خدا چه شکلیه؟ چه رنگیه؟ چه طعمی داره؟! نوزاد لبخند زد...دخترک التماس کرد، از او برایم بگو... اما کودک آرام به خواب رفت.
دخترک لباسی به رنگ گلبرگ گلها به تن کرد... از تماشای زیبایی لبریز شد...سراپا سپاس شد... وصدایی در سرش پیچید... تو بد هستی... آی مردم بیایین این آدم بد رو ببینید... می شود او را با شلاق کین زد چون او دشمن خداست... خدا او را دوست ندارد... خدا تنهایش گذاشته... دخترک گفت: اما خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد...
دردی در وجود دخترک جوانه زد... او هیچ گاه از من راضی نخواهد شد... او خدای سختگیری است که در هر صورت مرا به آتش خواهد انداخت... اگر امروز نه فردا حتما این کار را خواهد کرد... پس بدرود... من به شیوه خود دوستت خواهم داشت... می توان خدایی دوست داشتنی داشت... می شود او را ستود نه از ترس بلکه از سر رضایت... بدرود...
پاورقی: تقدیم به همه اونایی که مطمئنن جای خودشون توی بهشته و مسئولیت هدایت سایرین به هر طریق که شده با اوناست و حتی به درستی ادعاشون فکر هم نمی کنن...
پاورقی 2: من به شیوه خود دوستت خواهم داشت .... همیشه... حتی اگر دیگران بگویند...
پاورقی 3: رفیق، زندگی را آنگونه که دیگران برتو عرضه می کنند مپذیر، پیوسته به خود بقبولان که زندگی؛ زندگی تو یا دیگران، می تواند زیبا تر از این باشد. از روزی که رفته رفته دریابی مسئول بیشتر رنج های زندگی نه خدا، بلکه بشر است، دیگر به آنها تن نخواهی داد... از بتها فرمانبرداری مکن. (برگرفته از کتاب مائده های زمینی و مائده های تازه اثر آندره ژید).
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ توسط رويا

